کافه های تازه ساز در پرند
🖋 سید حسین سادات شیرازی: شبِ نیمهشعبان، وقتی از ورودی پرند به سمت دانشگاه پیچیدم، چشمم افتاد به چند کافه تازهساز که در راهگذر و پیادهروهای بلوار قد علم کرده بودند؛ نورهای گرم، میزهای چوبی، تابلوهای براق و چند جوان که با خنده و گوشی در دست، دور هم نشسته بودند. ظاهرشان زیبا بود، دلنشین بود، حتی برای لحظهای آدم را وسوسه میکرد که بایستد و قهوهای بگیرد. اما همانجا، پشت فرمان، از خودم پرسیدم: این همه زیبایی بیرونی، واقعاً نسبتی با فرهنگ سنتی و ایرانی ما دارد یا فقط یک نقاب شهری است که آرامآرام دارد جای چیزهای عمیقتر را میگیرد؟
هرچه جلوتر رفتم، بیشتر به این فکر افتادم که این کافهها فقط یک مغازه نیستند؛ یک نشانهاند. نشانه تغییری که سالهاست آرام و بیصدا در شهرهای جوانی مثل پرند جریان دارد. شهری که هنوز ریشههایش محکم نشده، اما شاخههایش با سرعتی عجیب در حال شکلگیریاند. کافهها در ظاهر یک جای ساده برای نشستناند، اما در عمل تبدیل شدهاند به یک سبک زندگی؛ سبکی که با سرعت از دل شبکههای اجتماعی، از دل کمبود فضاهای فرهنگی و از دل نیاز نسل جدید به «جایی بیرون از خانه» رشد کرده است.
وقتی به گذشته نگاه میکنیم، کافهها در ایران همیشه یک کارکرد مشخص داشتند؛ محلی برای گفتوگو، برای استراحت کوتاه، برای خواندن روزنامه. اما امروز، در پرند و خیلی از شهرهای دیگر، کافهها بیشتر شبیه یک صحنهاند؛ صحنهای برای دیده شدن، برای عکس گرفتن، برای نمایش یک نوع زندگی که شاید در واقعیت خیلیها توانش را ندارند، اما دوست دارند شبیهش باشند. اینجاست که تضاد با زندگی سنتی خودش را نشان میدهد. زندگی سنتی بر سادگی، جمع خانوادگی، صرفهجویی و آرامش در خانه تکیه داشت. اما سبک زندگی کافهای بر سرعت، ظاهر، مصرف و حضور دائمی در فضای عمومی بنا شده است.
در همین مسیر کوتاه، به این فکر افتادم که چطور این فضاها آرامآرام جایگزین چیزهایی شدهاند که زمانی هویت اجتماعی ما را میساختند. جوانی که ساعتها در کافه مینشیند، کمکم خانه را فقط محل خواب میبیند. خانوادهای که قبلاً دور هم غذا میخوردند، حالا هرکدام جداگانه بیرون میروند. روابطی که زمانی عمیق و طولانی بودند، حالا تبدیل شدهاند به قرارهای کوتاه و سطحی. حتی ذائقه فرهنگی هم تغییر کرده؛ از موسیقی و دکور گرفته تا نوع حرف زدن و حتی مدل لباس پوشیدن.
اینها بهخودیخود شاید مشکل نباشند، اما وقتی همهچیز در چند میز و چند فنجان خلاصه شود، وقتی کافه تبدیل شود به تنها محل تفریح، تنها محل گفتوگو، تنها محل «بودن»، آنوقت باید نگران شد. چون این یعنی شهر از درون تهی شده و ظاهرش را با نور و چوب و قهوه پر کرده است. یعنی جوانی که باید در کتابخانه، سالن ورزشی، مرکز هنری یا جمعهای واقعی رشد کند، حالا در فضایی مینشیند که بیشتر از آنکه چیزی به او بدهد، از او میگیرد؛ وقت، پول، تمرکز و حتی هویت.
وقتی از کنار آخرین کافه رد شدم، دوباره همان سؤال اول در ذهنم چرخید: این زیبایی بیرونی، واقعاً با فرهنگ ما نسبتی دارد؟ شاید جوابش ساده باشد: زیبایی همیشه خوب است، اما وقتی جایگزین عمق شود، وقتی ظاهر بر معنا غلبه کند، وقتی یک شهر جوان مثل پرند بهجای ساختن فضاهای واقعی، به سمت تکثیر کافهها برود، آنوقت این زیبایی بیشتر شبیه یک هشدار است تا یک پیشرفت.